تبليغاتX
دلـــمـــردگـــي هـــا

دلـــمـــردگـــي هـــا

ღஜ دو نگار بهم نرسیده ღஜ

نا آشنا ( فروغ فرخزاد )

باز هم قلبي به پايم اوفتاد

 

باز هم چشمي به رويم خيره شد

 

باز هم در گيرودار يك نبرد

 

عشق من بر قلب سردي چيره شد

 

 باز هم از چشمه لب هاي من

 

تشنه ئي سيراب شد، سيراب شد

 

باز هم در بستر آغوش من

 

رهروي در خواب شد، در خواب شد

 

بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز

 

خود نمي دانم چه مي جويم در او

 

عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود

 

بگذرد از جاه و مال و آبرو

 

او شراب بوسه مي خواهد ز من

 

من چه گويم قلب پر اميد را

 

او بفكر لذت و غافل كه من

 

طالبم آن لذت جاويد را

 

 من صفاي عشق مي خواهم از او

 

تا فدا سازم وجود خويش را

 

او تني مي خواهد از من آتشين

 

تا بسوزاند در او تشويش را

 

 او بمن مي گويد اي آغوش گرم

 

مست نازم كن، كه من ديوانه ام

 

من باو مي گويم اي ناآشنا

 

بگذر از من، من ترا بيگانه ام

 

 آه از اين دل، آه از اين جام اميد

 

عاقبت بشكست و كس رازش نخواند

 

چنگ شد در دست هر بيگانه اي

 

اي دريغا، كس بآوازش نخواند

[ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 22:2 ] [ ღஜ ســـحـــر ღஜ ] [ ]


شب و هوس ( فروغ فرخزاد )

 

در انتظار خوابم و صد افسوس

خوابم به چشم باز نمي آيد

اندوهگين و غمزده مي گويم

شايد ز روي ناز نمي آيد

 

چون سايه گشته خواب و نمي افتد

در دام هاي روشن چشمانم

مي خواند آن نهفته نامعلوم

در ضربه هاي نبض پريشانم

 

مغروق اين جواني معصومم

مغروق لحظه هاي فراموشي

مغروق اين سلام نوازشبار

در بوسه و نگاه و هم آغوشي

 

مي خواهمش در اين شب تنهائي

با ديدگان گمشده در ديدار

با درد، درد ساكت زيبائي

سرشار، از تمامي خود سرشار

 

مي خواهمش كه بفشردم بر خويش

بر خويش بفشرد من شيدا را

بر هستيم بپيچد، پيچدسخت

آن بازوان گرم و توانا را

 

در لابلاي گردن و موهايم

گردش كند نسيم نفس هايش

نوشد، بنوشدم كه بپيوندم

با رود تلخ خويش به دريايش

 

وحشي و داغ و پر عطش و لرزان

چون شعله هاي سركش بازيگر

درگيردم، به همهمه درگيرد

خاكسترم بماند در بستر

 

در آسمان روشن چشمانش

بينم ستاره هاي تمنا را

در بوسه هاي پر شررش جويم

لذات آتشين هوس ها را

 

مي خواهمش دريغا، مي خواهم

مي خواهمش به تيره، به تنهائي

مي خوانمش به گريه، به بي تابي

مي خوانمش به صبر، شكيبائي

 

لب تشنه مي دود نگهم هر دم

در حفره هاي شب، شبي بي پايان

او، آن پرنده، شايد مي گريد

بر بام يك ستاره سرگردان

[ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 21:40 ] [ ღஜ ســـحـــر ღஜ ] [ ]


افسانه تلخ ( فروغ فرخزاد )

نه اميدي كه بر آن خوش كنم دل

نه پيغامي نه پيك آشنائي

نه در چشمي نگاه فتنه سازي

نه آهنگ پر از موج صدائي

 

ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت

سحرگاهي زني دامن كشان رفت

پريشان مرغ ره گم كرده اي بود

كه زار و خسته سوي آشيان رفت

 

كجا كس در قفايش اشك غم ريخت

كجا كس با زبانش آشنا بود

ندانستند اين بيگانه مردم

كه بانگ او طنين ناله ها بود

 

به چشمي خيره شد شايد بيايد

نهانگاه اميد و آرزو را

دريغا، آن دو چشم آتش افروز

به دامان گناه افكند او را

 

به او جز از هوس چيزي نگفتند

در او جز جلوه ظاهر نديدند

به هر جا رفت در گوشش سرودند

كه زن را بهر عشرت آفريدند

 

شبي در دامني افتاد و ناليد

مرو! بگذار در اين واپسين دم

ز ديدارت دلم سيراب گردد

شبح پنهان شد و در خورد بر هم

 

 چرا اميد بر عشقي عبث بست؟

چرا در بستر آغوش او خفت؟

چرا راز دل ديوانه اش را

به گوش عاشقي بيگانه خو گفت؟

 

چرا؟ ... او شبنم پاكيزه اي بود

كه در دام گل خورشيد افتاد

سحرگاهي چو خورشيدش برآمد

به كام تشنه اش لغزيد و جان داد

 

به جامي باده شورافكني بود

كه در عشق لباني تشنه مي سوخت

چو مي آمد ز ره پيمانه نوشي

به قلب جام از شادي مي افروخت

 

شبي ناگه سرآمد انتظارش

لبش در كام سوزاني هوس ريخت

 

چرا آن مرد بر جانش غضب كرد؟

چرا بر ذره هاي جامش آويخت؟

  

كنون، اين او و اين خاموشي سرد

نه پيغامي، نه پيك آشنائي

 

نه در چشمي نگاه فتنه سازي

نه آهنگ پر از موج صدائي

[ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 15:19 ] [ ღஜ ســـحـــر ღஜ ] [ ]


اسیر ( فروغ فرخزاد )

 ترا مي خواهم و دانم كه هرگز

به كام دل در آغوشت نگيرم

توئي آن آسمان صاف و روشن

من اين كنج قفس، مرغي اسيرم

 

ز پشت ميله هاي سرد و تيره

نگاه حسرتم حيران برويت

در اين فكرم كه دستي پيش آيد

و من ناگه گشايم پر بسويت

 

در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت

از اين زندان خامش پر بگيرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

كنارت زندگي از سر بگيرم

 

در اين فكرم من و دانم كه هرگز

مرا ياراي رفتن زين قفس نيست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نيست

 

ز پشت ميله ها، هر صبح روشن

نگاه كودكي خندد برويم

چو من سر مي كنم آواز شادي

لبش با بوسه مي آيد بسويم

 

اگر اي آسمان خواهم كه يكروز

از اين زندان خامش پر بگيرم

به چشم كودك گريان چه گويم

ز من بگذر، كه من مرغي اسيرم

 

من آن شمعم كه با سوز دل خويش

فروزان مي كنم ويرانه اي را

اگر خواهم كه خاموشي گزينم

پريشان مي كنم كاشانه اي را

[ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 15:15 ] [ ღஜ ســـحـــر ღஜ ] [ ]


از یاد رفته ( فروغ فرخزاد )

ياد بگذشته به دل ماند و دريغ

نيست ياري كه مرا ياد كند

ديده ام خيره به ره ماند و نداد

نامه اي تا دل من شاد كند

 

خود ندانم چه خطائي كردم

كه ز من رشته الفت بگسست

در دلش جائي اگر بود مرا

پس چرا ديده ز ديدارم بست

 

هر كجا مي نگرم، باز هم اوست

كه بچشمان ترم خيره شده

درد عشقست كه با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چيره شده

 

گفتم از ديده چو دورش سازم

بي گمان زودتر از دل برود

مرگ بايد كه مرا دريابد

ورنه درديست كه مشكل برود

 

تا لب بر لب من م لغزد

مي كشم آه كه كاش اين او بود

كاش اين لب كه مرا مي بوسد

لب سوزنده آن بدخو بود

 

مي كشندم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود كه چه شد آغوشش

چه شد آن آتش سوزنده كه بود

شعله ور در نفس خاموشش

 

شعر گفتم كه ز دل بردارم

بار سنگين غم عشقش را

شعر خود جلوه ئي از رويش شد

با كه گويم ستم عشقش را

 

مادر، اين شانه ز مويم بردار

سرمه را پاك كن از چشمانم

بكن اين پيرهنم را از تن

زندگي نيست بجز زندانم

 

تا دو چشمش به رخم حيران نيست

به چكار آيدم اين زيبائي

بشكن اين آينه را اي مادر

حاصلم چيست ز خود آرائي

 

در ببنديد و بگوئيد كه من

جز او از همه كس بگسستم

 

كس اگر گفت چرا؟ باكم نيست

فاش گوئيد كه عاشق هستم

 

قاصدي آمد اگر از ره دور

زود پرسيد كه پيغام از كيست

 

گر از او نيست، بگوئيد آن زن

ديرگاهيست، در اين منزل نيست

[ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 15:12 ] [ ღஜ ســـحـــر ღஜ ] [ ]


از دوست داشتن ( فروغ فرخزاد )


امشب از آسمان دیده ی تو   

 روی شعرم ستاره می بارد 

در زمستان دشت کاغذها 
 پنجه هایم جرقه می کارد 
 شعر دیوانه ی تب آلودم

شرمگین از شیار خواهشها 

 پیکرش را دو باره می سوزد 
 عطش جاودان آتش ها 
 آری آغاز دوست داشتن است

 گرچه پایان راه ناپیداست 
 من به پایان دگر نیندیشم 

 که همین دوست داشتن زیباست 
 
 از سیاهی چرا هراسیدن

 شب پر از قطره های الماس است 

 آنچه از شب به جای می ماند 
 عطر سکر آور گل یاس است 
 آه بگذار گم شوم در تو 

 کس نیابد دگر نشانه ی من

 روح سوزان و آه مرطوبت

 بوزد بر تن ترانه من 

 آه بگذار زین دریچه باز 
 
خفته بر بال گرم رویاها 

 همره روزها سفر گیرم 

 بگریزم ز مرز دنیاها

 دانی از زندگی چه می خواهم 

من تو باشم .. تو .. پای تا سر تو 
 زندگی گر هزار باره بود 

 بار دیگر تو .. بار دیگر تو

 آنچه در من نهفته دریایی ست

 کی توان نهفتنم باشد 
 با تو زین سهمگین توفان 
 کاش یارای گفتنم باشد 

بس که لبریزم از تو می خواهم 

 بروم در میان صحراها 

 سر بسایم به سنگ کوهستان 
تن بکوبم به موج دریاها 

 بس که لبریزم از تو می خواهم

 چون غباری ز خود فرو ریزم 
 زیر پای تو سر نهم آرام 

 به سبک سایه به تو آویزم 

 آری آغاز دوست داشتن است 

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست
[ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 15:6 ] [ ღஜ ســـحـــر ღஜ ] [ ]


آیینه شکسته ( فروغ فرخزاد )

 ديروز بياد تو و آن عشق دل انگيز

بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم

در آينه بر صورت خود خيره شدم باز

بند از سر گيسويم آهسته گشودم

 

 عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم

چشمانم را نازكنان سرمه كشاندم

افشان كردم زلفم را بر سر شانه

در كنج لبم خالي آهسته نشاندم

 

 گفتم بخود آنگاه صد افسوس كه او نيست

تا مات شود زينهمه افسونگري و ناز

چون پيرهن سبز ببيند بتن من

با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز

 

 او نيست كه در مردمك چشم سياهم

تا خيره شود عكس رخ خويش ببيند

اين گيسوي افشان بچه كار آيدم امشب

كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند

 

 او نيست كه بويد چو در آغوش من افتد

ديوانه صفت عطر دلاويز تنم را

اي آينه مردم من از اين حسرت و افسوس

او نيست كه بر سينه فشارد بدنم را

 

 من خيره به آئينه و او گوش بمن داشت

گفتم كه چسان حل كني اين مشكل ما را

بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش

اي زن، چه بگويم، كه شكستي دل ما را

[ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 14:59 ] [ ღஜ ســـحـــر ღஜ ] [ ]


رمیده ( فروغ فرخزاد )

نمیدانم چه می خواهم خدایا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خستة من

چرا افسرده است این قلب پرسوز




ز جمع آشنایان می گریزم

به كنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگی ها

به بیمار دل خود می دهم گوش



گریزانم از این مردم كه با من

بظاهر همدم و یكرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دوصد پیرایه بستند




از این مردم, كه تا شعرم شنیدند

برویم چون گلی خوشبو شكفتند

ولی آن دم كه در خلوت نشستند

مرا دیوانه ای بدنام گفتند




دل من, ای دل دیوانة من

كه می سوزی ازین بیگانگی ها

مكن دیگر ز دست غیر فریاد

خدارا, بس كن این دیوانگی ها

[ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 14:42 ] [ ღஜ ســـحـــر ღஜ ] [ ]


تو کجایی سهراب ؟

تو کجایی سهراب ؟


تو کجایی سهراب ؟


آب را گل کردند


چشم ها را بستند و چه با دل کردند ...


وای سهراب کجایی آخر ؟ ...


زخم ها بر دل عاشق کردند


خون به چشمان شقایق کردند ...


تو کجایی سهراب ؟


که همین نزدیکی عشق را دار زدند ،


همه جا سایه ی دیوار زدند ...


ای سهراب کجایی که ببينی حالا دل خوش مثقالی است! ....


دل خوش سيری چند ؟


صبـــــــــــــــــر کن سهـــــــــــــــراب...!


قایقت جـــــــــــــــا دارد ؟؟!؟

[ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ] [ 21:8 ] [ ღஜ ســـحـــر ღஜ ] [ ]


تو را می خوانم

تورامی خوانم و تورا باتمام حنجره ها صدا می کنم...

ای عابرکوچه های بی کسی ام...

چرادیگرقدم درچشمانم نمی گذاری؟

چرا می خواهی دراین خزان سکوت، پشت این پنجره ،چشمانم یخ بزند؟

چشمانم تمام وجودت را زمزمه می کند...

درون غارتنهایی ام، برای دوریت،دلواپسی ترین ثانیه ها راسپری می کنم...

تورامی خوانم...

دراین برهوت غم، ثانیه ای همدم من باش؛ زیرپاهایم غم سبز شده...

چشمانم را هنوز درمسیرراهت قربانی می کنم...

تورامی خوانم...

چرانمی آیی...؟

تورامی خوانم...

[ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ] [ 21:5 ] [ ღஜ ســـحـــر ღஜ ] [ ]